" حقیقت امر ...
... این است که ما کاره ای نیستیم. بدین نکته معترف نبودن، خامی و پوچی بسیار می خواهد.و پرسشی پیش می آید که: پس چه می گویی؟
برای این پرسش پاسخی اندیشیده ایم. از هرچه بگذریم بالاخره ما هم یک تماشایی این زندگی و زمانه ایم."
مقدمه ی زمستان، مهدی اخوان ثالث
نقل از پیشگفتار کتاب "مقدمه ای بر نظریه ی مدول ها"!!
هر چه نقطه ها بیشتر باشند، من بیشتر زنده ام در آن ها... خنده های توی پرانتزم، واقعی ترند از خنده های دیگرم... یک صفحه می نویسم تا پی نوشتی داشته باشد تا آن وقت تمام حرفم را توی پی نوشت بگویم... پاورقی هایم از خود نوشته هایم مهم ترند، و پاورقی ها برایم از خود نوشته ها مهم ترند... و علامت های تعجب، که علامت بودن منند...
آن کنارها، توی حاشیه ها، نقطه چین ها، پاورقی ها، آن کنارها که کسی جدی نمی گیرد زیاد، من بیشتر از هر جای دیگر... زنده ام.
ما آدم های آن سرزمین بی جهتی هستیم که در آن، از هر طرف بروی می رسی...
سرزمینی که در آن "رسیدن"، همان رفتن، همان دویدن، است...
اینجا، در این جهان آشفته ی هزار "سو" ، در این هیاهوی "کدام طرف ها" چه می کنیم؟
می تواند زیبا باشد... حتی در اوج سرعت و شتاب و در هم ریختگی اش هم. باور کن...
حتی روزهایی که گمان می کنی فرصتی برای زیستن نیست، روزهایی که انگار فقط می توانی از پشت شیشه های ماشینی که تند می رود، نگاه کنی به زندگی، که عبور می کند، که عبور می کنی... روز هایی که فقط طرحی درهم رفته از آن را از پشت شیشه ها می توانی ببینی... روزهایی که دیر شده است، که نمی توانی به راننده ی نامریی زندگی بگویی نگاه دارد، تا بتوانی پیاده شوی، راه بروی، ببینی، و لمس کنی...
باور نمی کنی؟ یکی از همان وقت هایی که با زندگی ات می دوی، یکی از همان روزهایی که داری سعی میکنی به آن چه گذشته است برسی، فقط بگذار صدای یک موسیقی پیانوی خوب هم، یکی از آهنگ های Preisner Zbigniew مثلا، در میان صدای دویدن هایت به گوش برسد.
...آن وقت همان طور که داری می دوی، برای رسیدن، می بینی باران را، که به شیشه می خورد، و شمعدانی های خیس را...
نسیم را، آفتاب را، بودن را، حس می کنی...
آن وقت می بینی که حتی در این وقت های چگالْ در زندگیِ دویدن هایت هم، زندگی زیباست هنوز، جاریست، رهاست... و تنفس کردنیست...
(حتی گاهی باعث می شود یادت بیاید که هوا سرد شده است ، که بروی گلدان هایت را بیاوری تو، روی سبزی هایت را بپوشانی... که دوست بداری باز...!)
پ.ن. دلم زیستن می خواهد
دلم دوست داشتن می خواهد
دلم ایستادن، دویدن می خواهد، دویدنی که بی آنکه خسته ام کند، تمام نشود...
از آن دویدن هایی که باعث می شود باد را بیشتر و بیشتر حس کنم... از آن دویدن هایی که رهایم می کند...
دلم می تپد برای زندگی
و پر است از رویای بودن...
به گونه ای دیگر از این، جاری، مواج، و پر حرکت....
جایش آن ته توی انبوه کامنت های فراموش شده نبود... آوردمش این جا، با اجازه ی خودش..
کامنت قدیمی دوستیست، که بی خداحافظی رفته است....
چو کشتی بی ناخدا، به سینه ی دریا دلم...
آدم کمی که تنها بود، عادت می کند به تنها بودن... آدم
کمی که زندگیش طعمی نداشت جز آشفتگی، عادت می کند به بی طعم بودنش...
می دانی، گاهی دوست دارم زندگی را چیز ساده ای بگیرم و
این قدر پرت نشوم. مثل بیگ فیش، مثل ترمینال...
مثل آدمهای عادی که داستان زندگیشان معلوم است. اگر عاشق
شدند، عشق برایشان چیزی است که گفته شده و ثبات یافته و پذیرفته اند. اگر اهل
علمند، علم چیزی است که برایشان لنگر زندگیست...
کشتی بی لنگر هم حکایتی است برای خودش...
ما آدمها را باید به یک چیزی، یک جایی، یک معنایی غل و
زنجیر کرد... والا گم می شویم. اگر هم گم شدیم، پیدا شدنمان مصیبت است. اصلا کی می
آید که پیدایمان کند.
یا مهیمن...
مهیمن صفتی است برای پرنده ها که پر باز می کنند و تمام
جوجه هایشان را زیر بال و پرشان می گیرند
راستی، پیغامت را خواندم، ولی انگار که مدت هاست که ساکتم...
سکوت هم که می گوید آدم، لزوما دلمردگی نیست...
یک وقتهایی می شود که آن قدر نمی گویی و در نتیجه همدردی
نمی شنوی از آدمها که عادت می کنی همدردی نشنوی... عادت می کنی که نگویی...
آدمها زیاد تو این مینیمم های موضعی گیر می افتند و هر
از چندی چیزی هل شان می دهد و می افتند توی یکی دیگر... خسته شده ام از اینکه هر
موقع توی یکی از اینها گیر کرده ام بیایم چیزی بگویم و ذاتا چه فرقی می کنند اینها
با هم. و در واقع بگویم که خسته شده ام از تکرار این کار...
از این مینیمم ها که بگذریم، روند ثابت و به قول تو
پایداری در زندگیم کم پیدا می شود که یکی شان هم همین تغیر احوال است!!! که آن قدر
نوشته ام که دیگر چیزی ناگفته نمانده...
آدم شاید اگر شریک حسی داشته باشد، بتواند هر موقع گیر
می افتد بگوید تا زندگیش کمی راحت تر بگذرد
زندگی خیابان شلوغی شده است، با آدم هایی که انگار همه همیشه ی خدا دیرشان شده است، آدم هایی که همین طور مدام، با هم برخورد می کنند، و حتی فرصت ندارند که به عذرخواهی های هم گوش بدهند... فرصت ندارند چهره ای را به خاطر بسپارند، حتی فرصت ندارند به زمین خوردن های هم بخندند.
زندگی خیابان شلوغی شده است... مدت هاست که دیگر کسی در آن راه نمی رود، آرام، که با یک دستش کتابی را، جایی روبروی چشمانش نگه داشته باشد، و با دست دیگرش شمشادها... و دیوارها... و درختان کهنه را احساس کند...
من دلم زندگی ای می خواهد که یک خیابان قدیمی باشد... از آنهایی که پر از چنارند، و صدای آبشان در هیچ صدایی گم نمی شود. از آن هایی که می توان در آن ها راه رفت، می توان به تک تک آدم هایشان نگاه کرد و درباره ی تک تکشان داستانی پرداخت... می توان کندگی آجرها را، سنگ های شکسته را، نقش های گچی روی دیوارها را، و گره های درختان را به خاطر سپرد... می توان با یک برگِ در آب آن قدر رفت تا برود توی جوی خانه ای؛ و آن وقت ایستاد و بقیه ی راه را در خیال طی کرد...
می شود با خود بود... می شود خود بود... می شود بود...
من دلم خیابانی می خواهد پر از درهای چوبی قدیمی، که در ترک های هرکدامشان هزار خاطره خوابیده باشد.
من دلم سنگفرش می خواهد! و دوره گرد بی بلندگو!
پشت به من بالای سر پرنده ای که جان می داد، ایستاده بود... ایستادن که نمی شد گفت، در خود پیچیده بود، روی زانوهایش خم شده بود...و شانه هایش سخت می لرزید از فرط گریه...
آن سو تر ایستادم. می دانستم که میانشان غریبه ام، و هیچ کاری از دستم بر نمی آید...
هیچ نمی دانستم تا دیروز که خدا این قدر رنج می کشد...
کسی امروز مرد
دیشب باران می آمد
...امشب هم
کسی امروز مرد
بی آنکه کسی حتی فرصت کند برای بعد از ده سال، نبودنش
اشکی بریزد
کسی مرد
بی آن که حتی کسی بفهمد
بی آن که حتی من بفهمم
شاید
بی آن که حتی خودش بفهمد
که چیزی، کسی، از روی زمین کم شده است
کسی امروز مرد
هیچ چیز تکانی نخورده است انگار...
بعضی وقت ها بعضی ها یه چیزهایی رو که نمی تونی بنویسی، یا حداقل تا حالا جرأت نکردی تو قالب نوشته جاشون کنی، یه جوری می نویسن که انگار خودت نوشتی... یه طوری که عمرا خودت نمی تونستی این طوری بنویسی... یه جوری که تصمیم می گیری بعد از این هم ننویسیش! چون بعید است هرگز، به این خوبی، آن طوری که می خواهی بشود...
..بعضی
آدم هایی، که صافی نمی گذارند زیر پوستشان و می گذارند افکار و احساساتشان غربال نشده، بیرون بیایند.
این یکی از همان نوشته هاست...