تبليغاتX
در جستجوی رهایی
شنبه بیست و ششم فروردین 1391
خرده مکاشفات روان‌‌شناسانه ۲


«شواهد متقنی یافتیم که نشان می داد بیوه هایی که بهترین ازدواج ها را داشته اند، فرآیند سوگ و جدا شدن را ساده تر از کسانی پشت سر می گذارند که تعارض های عمیقی در زندگی زناشویی داشته اند. …. سوگ در کسانی که زندگی شان به ازدواج با فرد نامناسبی گذشته است بسیار بغرنج تر است. زیرا هم باید برای خود سوگواری کنند و هم برای سالهای بر باد رفته شان.»*



خاطرات خوب، سالهای خوب، نیازی به تکرار شدن ندارند. چیزی که خوب تمام می شود، تمام می شود، پشت سر گذاشته می شود…. مثل مرحله ای که رد می شود، و خیال آدم راحت است که طوری که باید رد شده است.


زندگی نیاز به تکرار ندارد. تنها باید لحظه هایش درخشان باشند.





* اروین یالوم، مامان و معنی زندگی، هفت درس پیشرفته در درمان سوگ



+ 0:53
شنبه بیست و ششم فروردین 1391
خرده مکاشفات روان‌شناسانه


از کسی که به دنبال آموختن نیست کمکی برنخواهد آمد.  از کسی که بخواهد بیرون گود بنشیند و راهنمایی کند نیز هرگز کمکی برنخواهد آمد ...از کسی که همه چیز را بداند هم….


حتی یک روان‌درمان‌گر تنها زمانی می‌تواند کمکی کند که بخواهد بیاموزد. درمانگری که تنها از بیرون نظاره‌گر باشد، در میانه ی راه خسته خواهد شد…. جا خواهد زد…


مثل دیدن یک فیلم تکراری، که وقتی تمام جزئیات و باید و نباید هایش را می دانی هرگز آن قدر جذاب نیست که تحملی بیاورد که تو را پا به پای کسی که آنها را نمی داند و هیجاناتش پیش ببرد.


هیچ دانای کلی نمی تواند به دیگری کمک کند. تنها کسی می تواند کمکی بکند که بتواند گام با گام همراه او تجربه کسب کند و در مسیری تازه پیش برود.



روان شناسی توانایی گام زدن در یک مسیر است، نه یک معرفت اندوختنی.



+ 0:36
دوشنبه هجدهم مهر 1390

یک روز هم او پیدایش شد... هیچ وقت نفهمیدم از کجا.... آرام و بی سر و صدا آمد، بی آن که آمدنش اتفاقی تازه باشد.

من باور داشتم ایزد مجسم مصلوب بودنش را... از همان روزهای نخست.... و گمانی دور و باور نکردنی جایی دور در من بود، که آمده است نجاتم دهد....

.

.

.

بعد مدت ها گذشت، و او فقط بود، فقط مانده بود، و ناگهان یک روز تابستان، دیدم که مدتهاست نجات یافته ام.........


+ 10:44
سه شنبه هشتم شهریور 1390

 

«اعضای جنبش های اجتماعی برابری خواه، اگر خودشان موضوع دردی باشند که برایش مبارزه می کنند، به ناچار دچارند به نوعی ناسلامتی روان!»

ادعای دشوار و عجیبی نیست... می توان آن را در چند بند توضیح داد؛

1-      جنبش های اجتماعی، حداقل آنهایی که مد نظر منند، مبتنی اند بر پیگیری حقوق ضایع شده ای از دسته ای از انسانها.

2-      پیوستن به این جنبش ها نتیجه ی پیدا کردن درک درستی از ماهیت آنچه که این جنبش ها برایش مبارزه می کنند است.

3-      این جنبش ها اغلب در جوامعی شکل می گیرند که نابرابری مورد نظر در آنها آن قدر وسیع، عمیق، یا ریشه دار هست که برطرف کردن آن به آسانی، و بدون شکل گیری جریان مستمری برای احقاق حق از دست رفته، و در کوتاه مدت، میسر نیست.

4-      در کوتاه مدت برطرف نشدنی بودن این نابرابری ها برای فعالان جنبش های مذکور روشن است. بدین معنا که آنها با پیوستن به یک جنبش برابری خواه خود را برای مبارزه ای مستمر که لزوما در کوتاه مدت نتیجه ی محسوسی نخواهد داشت، آماده کرده اند. (نتیجه ی 2 و 3)

5-      واکنش روانی فرد به ناحق نابرابر انگاشته شده، به آگاهی به مستدام بودن نابرابری اعمال شده تا مدتی طولانی و لزوم مبارزه ای کشدار در طول زمان برای تبدیل آن به برابری، و حتی امکان میسر نشدن آن در طول مدت حیات وی، در حالت معمول نوعی ناامیدی و احساس بی چارگی خواهد بود.

6-      احساس بی چارگی در طول زمان نوعی نفرت نسبت به ظالم را در فرد برخواهد انگیخت که در طول زمان به نسبت افزایش احساسِ نداشتن مفر در برابر نابرابری اعمال شده، شدیدتر خواهد شد.

7-      نفرت یکی از جدی ترین عواملی ست که بهداشت روانی فرد را به خطر می اندازند.

8-      (به تجربه این طور دیده ام که) عضویت در جنبش های برابری خواهانه اغلب مشمول کسانی می شود که درد نابربری اعمال شده را شخصا درک کرده اند؛ و آنهایی که درک نکرده اند انگیزه ی کافی برای به عضویت این گروه ها درآمدن را ندارند.

 

چنانچه بندهای فوق پذیرفتنی باشند، کنار هم گذاشتن آنها من را به این نتیجه می رساند:

اعضای جنبش های اجتماعی برابری خواه اغلب افراد درد نابرابری را، آن هم به شدت(3)، کشیده ای اند(8) که به در کوتاه مدت برطرف نشدن نابرابری اعمال شده بر خود، آگاهند(4) و نفرت نسبت به نابرابری خواهان که درآنها رو به افزایش است(6)، گاه حتی انگیزه ی ادامه فعالیتشان می شود. و در نهایت اگر بند 7 را بپذیریم، می توان به گزاره ی اولیه رسید.

                                                                  ***

این توضیحات را قید کردم که هم منظورم را از گزاره ی اول روشن کنم و هم به واسطه ی آن گزاره ی به ظاهر تند اولیه مورد اتهام قرار نگیرم.

دلیل اصلی مطرح کردن و اهمیت داشتن این موضوع برایم این است که گمانم بر این است که هیچ احساسی چون نفرت آدمی را به سمت ویرانی نمی کشد.

شخصا هرگز عضو فعال چنین جنبش هایی نبوده ام و ممکن است که درهرکدام از بندهای فوق دچار اشتباه باشم. چیزی که من را به چنین نتیجه ای رسانده است درواقع نوعی احساس شخصیست ناشی از مشاهده ی ارتباط مستقیمی که بین اهمیت یافتن مبارزه برای رفع نابرابری هایی که به نظرم به ناحق در موردم اعمال شده اند، به صورت هرچه سامان یافته تر، و افزایش نفرت ناشی از آنها در درونم، می بینم.

اگر ویرانگری احساس نفرت درونی را بپذیریم، افزون شدن گرایش به عضویت در جنبش های برابری خواهانه در یک جامعه می تواند نشانه ای باشد از کاهش سلامت روانی در آن جامعه. (این افزایش یقینا نشانه ی مثبتی بر افزایش آگاهی عمومی و ... و نشانه ی بسیاری چیزهای دیگر هم هست که محل بحث من نیست) و من از این بابت نگرانم. و نگرانیم ناشی از چیزیست که به وضوح در خودم می بینم...

حال چه باید کرد وقتی که نفرت از درون می خوردمان و نمی توانیم و نمی خواهیم که چشم ببندیم بر نابرابری ها؟ وقتی که نزول شخصیتمان را می بینیم هم زمان که گام برمی داریم در جهت رفع دشوار نابرابری ها؟

.

.

شاید تنها راهش آن چیزیست که گاندی به ما می آموخت.... زدودن نفرت از درون، با یادگیری عشق به عامل در عین نفرت از عمل.

چیز بیشتری بلد نیستم.

 

+ 1:6
دوشنبه هفتم شهریور 1390
...music can make big changes.... sometimes

کپی پیست از اینجا  :


Maybe I, maybe you
Can make a change to the world
We’re reaching out for a soul
That’s kind of lost in the dark

Maybe I, maybe you
Can find the key to the stars
To catch the spirit of hope
To save one hopeless heart

You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone’s calling your name
Why don’t we make it true
Maybe I, maybe you

Maybe I, maybe you
Are just dreaming sometimes
But the world would be cold
Without dreamers like you

Maybe I, maybe you
Are just soldiers of love
Born to carry the flame
Bringin’ light to the dark

You look up to the sky
With all those questions in mind
All you need is to hear
The voice of your heart
In a world full of pain
Someone’s calling your name
Why don’t we make it true
Maybe I, maybe you

Music by Anoushiravan Rohani

You may watch it here or here.
You may also download it from here.


+ 0:33
سه شنبه دوم فروردین 1390

می گوید "...هیچ زمستانی ماندنی نیست"



چقدر راست می گوید.


+ 1:6
سه شنبه سی ام آذر 1389


دقیقاْ مثل کسی که کشتی هایش غرق شده اند... صبح از خواب بیدار شده و یادش نمی آید که چرا باید غمگین باشد... هی می بیند که دنیا همان دنیای قبل است، اما انگار بخش خوشحال شونده ی مغزش را توی خواب برداشته اند...

انگار که یک چیزهایی که هیچ هم یادش نمی آید چیستند، از دست رفته اند... -و نیمی از بدیش هم در همین ندانستن و به یاد نیاوردن است. یک واکنش دفاعی فرویدی ویرانگر... - هیچ چیزی توی یادت نیست، ولی انگار یادشان رفته است تلخی اش را از حافظه ات پاک کنند. همان طور مبهم مانده سر جایش...


مثل ‍‍‍پادشاهی که کشورش توی یک جنگ محکوم به شکست است، و دارد تاج گذاری می کند؛ فقط برای این که پدرش دیروز مرده است. و می رود تا آخرین لحظه با چنان استحکام پوچی می جنگد که نامش بیهوده ثبت می شود توی تاریخ، فقط برای این که دیگر چیزی نمانده است. کاری نمانده است. 


مثل کسی توی یک سراشیبی تند، که با آخرین سرعتش می دود، فقط برای این که روی سراشیبی ها نمی شود ایستاد...  



ترحم برانگیزش می خوانند؟ بیچاره... همین یکی برایش بس است!


+ 13:25
چهارشنبه دوازدهم آبان 1389
"و با این همه ای شگرف!، مرا راهی از تو به در نیست..."
 

مانده ام حالا که این قدر خراب کرده ایم، چه اصراری هست که تا تهش برویم؟

این بار این را بدون هیچ بغض و کینه ای می گویم.

نمی دانم... شاید یک روز هم ایمان بیاوریم که هیچ زشتی ای در تمام کردن نیست... مگر تا حالا سر این همه باورهایمان همین نیامده است؟

نمی دانم... خیلی وقت است که دیگر چیزی ندانسته ام.

 

احساس می کنم بی انصافی است... ما را عین همان مینوتوری که بهار می گفت، گذاشته اند توی این سیاهچال تو در توی زیادی تاریک، و رفته اند...واقعا شاید فقط به جرم زاده شدن... دلم برای خودمان می سوزد، و هر بار که سر می کوبم به دیوارهای این سیاهچال، خوب می دانم که چقدر فرقی نمی کند... و اگر بدانی که این چقدر دردناک تر می کند آن سرکوفتن ها را. و در عین حال خوب می دانم که این راهش نیست... و سخت در می مانم که پس راهش چیست؟ اصلا راهی دارد؟...

برای بار هزارم داشتم کارتون کوتاه "کیوی" را می دیدم، و مثل هر بار آن قدر دلم خواست آن طور بودن را، و مثل هربار آن قدر فکر کردم که شاید به جای تمام این توی فکر گیج خوردن ها، باید خیلی ساده تر، فداکارانه تر، از یک جایی پرید فقط...

و فکر می کنم که شاید رمز زندگی این است؛ که باید رقاصانه زیست... تن داد به ریتم، و فقط به هماهنگی اندیشید... چرخیدنی تمام نشدنی، طوری که هیچ چیزی جز هماهنگی باقی نماند...

 

و در نهایت فقط نمی دانم... آن قدر که جایی برای حرف دیگری نمی ماند.

 

 

 

+ 23:44
پنجشنبه هشتم مهر 1389

 

چیزی درون من، بلد نیست روی پاهای خودش راه برود... چیزی درون من، دلش باورهای ساده می خواهد انگار ...

خوب می داند که همین حس ها، حس های آشنای هر روز، کافی اند، برای زیستن. خوب می داند که بیشتر از این نمی خواهد.

تمام دوست داشتن، یا تمام حسرت، یا تمام اندوه، هر کدام به تنهایی کافی اند برایش، که هزارسال هم بزید.


اما هربار... دست و پایش را گم می کند، وا می ماند، نمی داند چه کند... و گاه به گاه فکرش می رود به آن کسی که اگر بود، اضطراب قدم برداشتن سبک می شد...




حال آن که همه چیز ساده تر از این هاست...تنها باید سکوت کرد، و شنید، و غرق شد.

 

+ 0:11
چهارشنبه هفتم مهر 1389
..که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است.*

 

پس چرا خوب نمی شود همه چیز؟

 

پیش تر ها، قهر که می کردی از دنیا، هر دو می دانستید که چقدر جدی نیست... زمان همیشه آشتی دهنده ی خوبی بود...

کافی بود چندی بگذرد از قهر کردنت، که بیاید، با ناز یا بی ناز، ولی در سکوت، مثل همه وقت هایی که هر دو طرف می دانند چه درست است و چه باید کرد، بازگرداندت به زندگی، فقط کافی بود وقتش برسد، تا او بیاید دستت را بگیرد، و بازگرداندت...

 

اما حالا که کینه ها قدیمی شده است، و دیگر به این راحتی پاک نمی شود، انگار ناگهان زمان پیر شده است...خسته شده است،  انگار زیادی شده ایم بر دوش زمان...

چه می دانی؟ شاید خودش هم بی اعتقاد شده به زندگی، و مدام فکرش می رود به این که  "که چه؟"

شاید خودش هم می خواهد قهر کند اصلا یک چندی، و منتظر بماند که یک کسی بیاید بازگرداندش به زندگی، یک نفر که انگار به چیزهایی باور دارد هنوز. تا آن وقت بتواند ایمان بیاورد باز، که چیزی هست...

 .

.

حالا، همه چیز در انتظار یک ناپیدای نامعلوم معلق مانده، و توی بینوا، که بی خبر از همه جا، پشتت را کرده ای به دنیا، و توی قهر خودت، مانده ای منتظر آن کسی که همیشه می آمد و آشتی ات می داد با زندگی، مثل همه معلقی.

..بی آن که حتی بدانی، بی آن که حتی بفهمی.

 

 *-نزدیک آی، آوار آفتاب

+ 10:27