8- بعد از مدت ها،
سعی می کنم آرام راه بروم
آرام باشم،
و سخت است
از دویدن خسته شده ام
و چنان به آن عادت کرده ام
که مثل آدم های کوکی
پایم که به زمین می رسد
می دوم
گویا مدت هاست که در شتاب دویدن
راه رفتن را از یاد برده ام
7-خسته ام
از این همه باری که این همه سال بردوش کشیده ام
بدون آن که به کارم بیاید
مثل همین کیف سنگینی که همیشه با خود می برم
منی که همیشه [و هنوز]
دوست داشتم دستهایم رها باشند
و خالی
و سبک قدم بردارم
6- دیگر هرگز دهن کجی نخواهم کرد
[حتی به این برگه ی امتحان معارفی که زیر دستم است]
5- تشنه ی سقوطم
باید سقوط کنم….
از بلندی
تا سنگینی بارم از دوش خودم و جهان برداشته شود
3- و باورهابم
دوست دارم دور بریزمشان
تا سبک شوم
دوست دارم چندی
بی دلیل باشم
و بی دلیل دوست بدارم
دوست دارم چندی بی دلیل زندگی کنم
و تا نهایت ... "زندگی" کنم
2- دوست دارم بجنگم
و تمام شود
و تمام شوم
و خالی شوم
و بر جای نمانم….
1- دوست دارم...
0- می دود
و من که همیشه، همه ی عمر، دویده ام
تازه می فهمم که چقدر وقت است حقیقتاً ...
ندویده ام
و حتی عشق های ما
در مقابل لحظه ای خنده ی راستین اش
و دویدن های کودکانه اش
هیچ....
نمی ارزد
تظاهری است به زیستن، دورغی است خنده دار،
هیچ می شود، و فرو می ریزد....
0- گمش می کنم
و عینک آفتابی ام را به چشم می زنم
تا اگر هم می بینم، گمان کنم که ندیده ام!
و دویدن های همیشگی ام را
از سر می گیرم....
[ به سوی هیچ
0-
بگذار فریب بخوریم
بگذار دروغ بگوییم
بگذار دروغ انگاشته شویم
و دروغ باشیم
ما که نمی توانیم به واقع
همان که هستیم باشیم
و آنچه را که هستیم
به تمامی باشیم
(مثل همین کودکی که چندی پیش
از عمق وجودش می خندید
و اکنون خاطره ای بیش نیست)
0- کیفم را باز می کنم
و مثل همیشه نمی دانم به دنبال چه بوده ام
گاه می اندیشم شاید همه تصمیم هایم را همین طور گرفته ام
لحظه ای اندیشه ای از سرم گذشته است
و مدت ها مدید....
به دنبالش دویده ام
و وقتی به جایی که می خواسته ام رسیده ام،
حتی نمی دانسته ام به دنبال چه بوده ام
از بین همان چه که بوده است،
چیزی برگزیده ام
و سعی کرده ام راضی باشم
و انبوهی از انتخاب های گوناگون دیگر را
نادیده انگاشته ام
..................
خواب آشفته ای بود
چرندباتی که به بسیاری چیزهای با ارزش تر! برای نوشتن ترجیح دادم!
تمام شد
[امتحانات هم!]
حالا می توان دوباره مثل پیش
زیست....
اما لرزه ای از خواب پیشین
همیشه در دلت می ماند...
به نوشتن درباره ی مسأله ی دفتر مطالعات فکر می کردم که دیدم حنیف رهبری به پرشورترین شکل موضوع را بیان کرده است، به جای دوباره کاری، ترجیح دادم از تمام دوستان، بویژه شریفی ها، دعوت کنم که پست زیر را حتماً! بخوانند:
و این هم توضیح کامل ماجرا:
۱- آرزو دارم منصف باشم *؛ و آدمها را چنان بفهمم که خود را می فهمم.
۲- آرزو دارم روزی خودم را واقعاً بشناسم!
۳- آرزو دارم روزی برسد که هیچ انسانی خارج از محدوده ی دوست داشتن هایم باقی نمانده باشد؛ و هر کسی را بدون نیاز به یافتن دلیل، دوست بدارم ، و از دوست داشتن هایم تأثیری بیافرینم.
۴- آرزو دارم هرگز از تغییرکردن باز نمانم، و هرگز یادم نرود که نیاز به تغییر دارم، و هرگز گمان نبرم که از تغییر کردن بی نیازم. (فرق می کنند!)
۵- آرزو دارم تجربه های پیش رویم را به خاطر ترس، محافظه کارانه، از دست ندهم.
۶- آرزو دارم آن قدر شجاعت بیابم که دقیقاً همان گونه که می خواهم زندگی کنم.
و ۷- آرزو دارم بفهمم که واقعاً در پی چه هستم !
آرزوی اندکی تعادل و آرامش هم دارم.ولی چون به رؤیا می زند، در فهرست آرزوها نگنجید !
ضمناْ من هم این دو نفر را -در صورتی که آرزویی که در قالب وبلاگ بگنجد! دارند- دعوت می کنم:
ریحانه باستانی : http://basil.blogfa.com
و هادی فریبرزی :http://manekhodam.persianblog.ir
* به این معنا که در تمام موارد با دیگران طوری رفتار کنم که در مورد خودم انتظار دارم.
اگر بمانی
همه میروند، و تو، تنها، در همان جایی که پیش از این بوده ای،
باقی می مانی
رفتن ها
هشدار خوبی اند برای تو
که بفهمی
در یک منزل بیش از این نمی توان اقامت کرد
رفتن،
تنهایی ات را با قدمهایت
و با خستگی ات
تقسیم می کند
و این گونه شاید دست کم
بیهوده نباشی....
آدمی را از خویش رهایی نیست؛
نمی توان غیر از خود بود،
و تنها گامی گه می توان به جلو برداشت، این است:
باید خود را به تمامی بود
صریح، شفاف، و بدون تردید!

سالی سراسر نو را برای همه آرزو می کنم.
"کازانتزاکیس" می خوانم
پنجه در جانم در میافکند
و به شورش
و گریز
فرا میخواندم
یا به پا خواهم خواست
یا فرو خواهم مرد
.
.
.
کدام یک...؟
هیچ کس نمیداند...
1- هرمان هسه احساسی عرفانی و نگاه عارفانه را چنان توصیف می کند که گمان می کنم باید آن را تجربه کرده باشد. تاکنون هر چه در این حوزه خوانده بودم یا از کسانی بود که خود به گونه ای به این راه رفته بودند، یا واضح نبود و اشاره ای بیش نبود. اما آنچه هسه از احوال عارف شرح می دهد را نمی توان ناواضح خواند. در عین حال از زندگی نامه هایی که از او خوانده ام چنین بر می آید که این حال عرفانی در بستر اعمال روزانه اش جریان نداشته است. به این معنا که زندگی اش در ظاهر با زندگی قهرمانانش و مسیری که آنان باید بر آن راه روند تا به مقصد برسند بسیارمتفاوت می نماید. اما او گویا راه را نرفته از پایان آن آگاه است. گرچه احتمال بسیار دارد که آنچه از زندگی او خوانده ام برای چنین قضاوتی کافی نباشد، اما در غیر این صورت، چنانچه آنچه او شرح می دهد تنها بر آمده از اندیشه اش باشد، که از نظر من معادل این است که در ساحت اندیشه اش مراحلی را طی کرده باشد و حالات ناشی از آن را درک کرده باشد، تا بتواند وصفشان کند، صِرف چنین احتمالی که بتوان در ساحت اندیشه به گونه ای زیست و در ساحت عمل به گونه ای دیگر و این دو یکدیگر را از کار باز ندارند، برایم حیرت انگیز است. همیشه گمان می کردم چیزهایی هست که تنها باید واقعاً و در عمل آنها را زیست تا به بار نشینند.
( شاید اگر زندگی نامه ی خودنوشتی از هسه خوانده بودم ،هرگز چنین مسأله ای برایم مطرح نمی شد!)
2- از خواندن کتاب تاریخ تمدن اسلامی مرکز معارف نتایج نسبتاً جالبی - با پیش زمینه های ذهنی خاص خودم- گرفتم. اولین مطلبی که پس از پایان کتاب در ذهنم روشن بود این بود که آنچه از اسلام ،که در دست ماست، کاملاً محصول خواسته ها و سلایق بشری [ی نکره است، نه نسبت] است که در طول تاریخ تحول یافته است. بنابراین شاید گریز ناپذیر باشد، اما به هیچ عنوان مقدس نیست.
با علم به این که برداشتم از پیش زمینه های ذهنی خاص خودم حاصل شده، گمان می کنم دلایلی کافی (با فرض این که آنچه در کتاب آمده را بپذیریم) بر پایه ی معیارهای عام داشته باشم که نشان دهم مسؤولیت دلیل آوردن بر عهده ی کسی است که ادعای تقدس آن را می کند، نه آن که لزوماً تقدسی در آن نمی بیند.
چنین رویکردی، امکان نگاه متفاوتی به مقوله ی دین – به آن صورتی که در دست ماست – و لزوم دینداری را ایجاد می کند.برای مثال سودمندی اینچنین دینداری ای به کلی غیر از آنچه اکنون در سطح جامعه ی ما مطرح است خواهد بود.
3- بیشتر مردم زندگی نمی کنند، بلکه فقط می دوند.آنها سعی می کنند به هدفی دور و دراز دست یابند، اما در وسط راه چنان از نفس می افتند و خسته می شوند که اصلاً مناظر زیبای محیط آرام اطراف خود را نمی بینند.وقتی به خود می آیند که پیر و فرسوده شده اند و دیگر فرقی نمی کند که به هدفشان برسند یا نه.
[ من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و شادی های کوچک را جمع کنم، حتی اگر نتوانم نویسنده ای بزرگ شوم. ]
جین وبستر- بابالنگ دراز !
4- یک جامعه ی شعار زده، افرادش را از حجم وسیعی از امکانات تحول محروم می کند. بسیاری چیزها که بسادگی آدمهای زیادی را در حیرت فرو می برند، در چنین جامعه ای اغلب با نگاهی تمسخر آمیز، شنیده ناشده، دور افکنده می شوند. وقتی که زشتی دروغ آلوده ی شعاردادن را لمس کرده باشی، گاه حتی از گوش دادن به چیزی که رنگی از شعار در آن می بینی احساس گناه میکنی. و این گاه باعث می شود که از اندیشه های اصلاحگرانه ی خودت که هنوز به آنها دست نیافته ای ، با عنوان شعارهایی نابخردانه، دست بکشی.
5- دوستی درباره ی عبادت نوشته بود. در باره ی اثر آن معتقدم مهم ترین اثر وعلت عبادت برای [نسل] ما، حفظ باوری، حتی ناخودآگاه، به وجود خداوند است؛ که باور به او به نظرم حداقل یکی از راه گشا ترین باورهاست. چرا که همچنان معتقدم :
ایمان به خدا ریسمانی سخت گسست ناپذیر است، حتی اگر بر هیچ بسته شده باشد.
6- گاه از آسان نبودن های نامعقول! خسته می شوم، اما اگر دشواری ها نبودند، شاید حتی خواسته ای باقی نمی ماند!
و گاه خود را دروغی بیش نمی بینم ,که به اشتباه بر صفحه ی زمان در غلتیده ام.
تمام ادیان در نهایت یک چیزند: رسوب نکردن در زندگی روزمره و تلاش دائمی برای شکستن زنجیرهایی که ما را هر روزه زمینگیر می کنند.
دکتر محمد مجتهد شبستری
۱- سیدارتها درون خود را از هرجه بود خالی کرده بود . اکنون دیگر نمی توانست صداها را از هم تمیز دهد، صداهای شاد را از گریان و صداهای کودکانه را از مردانه. این صداها همه از هم بودند. شکایت اشتیاق و خنده ی داننده و فریاد خشم و ناله ی احتضار همه یکی بود، همه در هم بافته و به هم گره خورده، همچون هزار تاربه هم تابیده. و این ها همه با هم، همه ی صداها، همه ی مقصودها، همه ی اشتیاق ها و همه ی دردها،همه ی لذت ها و همه ی خوبی ها و بدی ها، همه با هم دنیا را می ساختند.همه با هم شط وجود و بود، بود، و موسیقی زندگی، و چون سیدارتها با دقت به این رود و این سرود هزار آوا گوش می داد، و ناله ی درد را از قهقهه ی خنده باز نمیدانست و روح خود را به هیچ یک از این تک صداها نمی بست و با "من" خود در آنها غرقه نمی شد، بلکه همه را می شنید و کل و یگانگی را نفس می کشید، آن وقت همنوایی هزار صدا به صورت یک کلمه در می آمد که "ام*" بود: کمال وحدت!
۲- یگامه پژوهنده ی راستین، کسی که به راستی در پی معرفت باشد، هیچ مکتبی را نمی تواند بپذیرد و به عکس، پژوهنده ای که به حقیقت دست یابد هر مکتبی را درست می داند.
هرمان هسه، سیدارتها، با اندکی تلخیص
وقنی که تآیید حرفها و اندیشه هایمان مایه ی آرامشمان باشد آن گاه است که به سوی همرنگ جماعت شدن عادت و بی رنگی اولین گام را برداشته ایم.
گاه احساس می کنم همه فریب خورده ایم. ( یا این که حقیقت همین قدر بی ارزش است؟ )